تبليغاتX
گذر شب

 

می نویسم  اما   کاش   می دانستم  که چرا   دستانم  با  قلم   آرام  است

می نویسم اما کاش می دانستم  که چرا چشمانم   در   پی اش گریان  است

می نویسم   اما  کاش  می دانستم  که  چرا  طوفانم   با قلم بی  جان   است

دل  من  طوفانی است و  قلم   می داند که دلم حیدروار  پی نخلستان  است

می نویسم   اما  جای   فریاد   قلم  در  دل چاه  ورق  همچو  مه  مهمان است

دست من در فکر است و قلم می ماند در پس فهم  قلم حرف دل پنهان است

می نویسم اما آن چه روی ورق است نیست حرف دل من، جوهری از جان است

منتظر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:54  توسط  نرگس   | 

آسمان آبی نیست، رنگ چشمان  من است

رنگ  بی قیدی  موج ،  رنگ  بی  رنگی  آب

و زمین خاکی نیست، جنس رویای من است

جنس  بی رحمی صبر ، جنس  نیرنگ  سراب

                                                           منتظر 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:58  توسط  نرگس   | 

سوال و جواب اعرابی از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم:

1.    می خواهم داناترین مردم باشم؛ حضرت فرمود از خدا بترس.

2.    می خواهم از خاصان درگاه خدا باشم؛ حضرت فرمود شب و روز قرآن بخوان.

3.    می خواهم همیشه دل من روشن باشد؛ حضرت فرمود که مرگ را فراموش مکن.

4.    می خواهم همیشه در رحمت حق باشم؛ حضرت فرمود با خلق خدا نیکی کن.

5.    می خواهم از دشمن به من آفتی نرسد؛ حضرت فرمود همیشه توکل به خدا کن.

6.    می خواهم در چشم مردم خوار نباشم؛ حضرت فرمود پرهیزکار باش.

7.    می خواهم عمر من طولانی باشد؛ حضرت فرمود صله  رحم کن.

8.    می خواهم روزی من وسیع گردد؛ حضرت فرمود همیشه با وضو باش.

9.    می خواهم به آتش دوزخ نسوزم؛ حضرت فرمود چشم و زبان خود را از حرام ببند.

10.                         می خواهم گناهم ریخته شود؛ حضرت فرمود تضرع و توبه به حال بیچارگی.

11.                        می خواهم سنگین ترین مردم باشم؛ حضرت فرمود از کسی چیزی مخواه.

12.                        می خواهم پرده عصمتم دریده نشود؛ حضرت فرمود پرده کس مدر.

13.                        می خواهم گورم تنگ نباشد؛ حضرت فرمود مداومت کن به قرائت تبارک.

14.                        می خواهم مال من بسیار شود؛ حضرت فرمود مداومت کن به قرائت واقعه.

15.                        می خواهم فردای قیامت ایمن باشم؛ حضرت فرمود قبل از خواب ذکر خدا.

16.                        می خواهم خدا را در نماز حضور یابم؛ حضرت فرمود در وضو دقت کن.

17.                        می خواهم از خاصان باشم؛ حضرت فرمود راستی و درستی پیشه کن.

18.                        می خواهم برای من عذاب قبر نباشد؛ حضرت فرمود جامه خود را پاک نگهدار.

19.                        می خواهم در نامه ی عملم گناه نباشد؛ حضرت فرمود به پدر و مادر نیکی کن.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:31  توسط  نرگس   | 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد                                   او  ز حرص و عیب کلی پاک شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:20  توسط  نرگس   | 

بی حوصله ای. آسمان روی سرت سنگینی می کند. دهانت تلخ است و دستهایت پر از زمستان. پاهایت مثل صخره سخت شده اند. از پنجره به بیرون نگاه می کنی. به درختان رو به رو خیره می شوی. حرفهایت را مچاله می کنی و روی گرده ی باد می اندازی. دلت به حال خودت می سوزد.

تو تنهایی. کسی با تو حرف نمی زند. کسی زنگ در خانه ات را به صدا درنمی آورد. چلچله ای در محدوده ی صدای تو پر نمی کشد. در حسرت آن عطر گمشده چه شب ها که خوابت نبرده است؛ اما روی تپه ی صبح جایی برای تو نیست. کسی به تو سلام نمی کند. کسی به تو شب به خیر نمی گوید. روزهایت کش آمده اند، درست مثل دست هایت که با دره های مه آلود مماس شده اند. مه تمام تنت را گرفته است. کسی تو را نمی بیند. به دیوارها دل بسته ای. قطعه ای از رودخانه را در تنگی کوچک حبس کرده ای، با دو ماهی قرمز و قسمتی از مزرعه ی گندم را در یک بشقاب جا داده ا ی تا شاید گلی به سرت بزنند. ماهی ها می چرخند و شب می شود. ماهی ها می چرخند و روز می شود اما بهار به سراغ تو نمی آید و از کنار خانه ات رد می شود. گندم های بشقاب، قامتی برای ایستادن ندارند و ماهی های تنگ، موج را نمی شناسند.

کمی از خودت فاصله بگیر!  لبخندت را از درون صندوقچه بیرون بیاور! کنار دلت بنشین! وقتی نسیم، نارنج ها را به حرف می گیرد، کلمه ها را از خودت دور کن! بگذار باران گریه بر دامنه های روح تو ببارد!

تو دیروز خوب بودی. یادت هست؟ کفش های بازیگوش تو یک لحظه آرام نداشتند. جیب هایت پر از نخودچی و خنده بود. دفتر مشق تو بوی آب می داد، بوی نان، بوی بیست. اندوهی در کوهپایه های احساس تو پرسه نمی زد.

چرا زمستان در دهلیز دلت رخنه کرد؟! چرا پشت پرچین پاییز پنهان شدی؟! چرا با آینه صمیمی نشدی؟!

پلکهایت را شانه بزن! هنوز وقت هست. می توانی یکبار دیگر بهار را ببینی. بگذار بنفشه ها و یاسمن ها دورت را بگیرند! بگذار صدای قناری ها روی تنهایی تو ببارد!

بهار آمده است. دلت را آب و جارو کن! یقین دارم، این بار به خانه ات می آید و تو مثل گیلاس ها زیبا می شوی.

مهدی زاده، محمدرضا؛ لحظه های درنگ؛ص 7 و 8.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:48  توسط  نرگس   | 

                            

کتاب "تحلیلی از مناسک حج" دکتر شریعتی، یکی از زیباترین کتاب هایی است که حج را چنان زیبا و معنوی توصیف کرده که پیشنهاد خوندنش رو به همه می دهم:

... حج آغاز شده است، حرکت به سوی کعبه، در جامه احرام، در حریمی از محرمات و شتابان روی به خدا، فریاد لبیک! لبیک!

یعنی که خدا تو را دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، اینک تو آمده ای، اینک پاسخش را می دهی: لبیک!

بله خداوندا، بله، ستایش و نعمت از آن تو است و سلطنت نیز! تو را شریکی نیست، بلی.

حمد، نعمت و ملک! باز نفی همان سه قدرت حاکم: استعمار، استثمار و استبداد، تثلیث حاکم بر تاریخ! روباه، موش و گرگ... بر سر خلق، که همه میش اند و اغنام الله!

صدای خدا در صحرا به گوش می رسد، از هر ذره ای این ندا برمی آید، تمام فضای میان و آسمان را پر کرده است و هر کسی آن را می شنود، هر کسی آن را خطاب به خود می شنود، می شنود که خدا دارد او را می خواند و او، از جگر فریاد می زند: لبیک اللهم لبیک!

 و تو همچون ذره ی حقیر براده ی آهنی که به مغناطیسی قوی جذب می شود، احساس می کنی که دیگر این پاهایت نیست که تو را می برد، تو را می برند، و پاهایت از پی تو کشیده می شوند، انگار که دو دستت به دو شاهبال نیرومند بدل شده اند و تو در دسته ای از پرندگان سپید، در فضا پرواز می کنی، به معراج می روی، به سوی سیمرغ می روی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 16:48  توسط  نرگس   | 

                           

دیدن کعبه، دیدن زیبایی و ابهت و عظمت کعبه، صحنه ای بود که هیچ گاه از یاد نمی برم.

وقتی که قرار بود برای انجام اعمال عمره ی مفرده وارد مسجدالحرام شویم، مدیر کاروان از ما خواست که سرمان را پایین بیاندازیم و هنگامی که در مقابل کعبه قرار گرفتیم سرهایمان را بالا ببریم و کعبه را ببینیم. ما هم همین کار کردیم و همه با دیدن کعبه سجده کردند و هنگامی که سر از سجده برداشتند همه با چشمانی خیس و سرشار از اشک بودند. اما نمی دونم چرا اشکم در نیامد. چنان محو کعبه شده بودم که دوست نداشتم سرم را برگردانم. شینده بودم که کسی که بار اول کعبه را می بینه سه تا آرزوی اولش برآورده می شود. من هم هول شده بودم و نمی دونستم که اول چه چیزهایی رو از خدا بخوام و فکر می کنم که به جای سه تا، هزار تا آرزو کردم و از خدا خواستم که همه اش را مثل سه تای اول برآورده کند. آخه جا دادن این همه حاجت که همه اش برای خودم نبود، این همه آدم ازم خواسته بودن که براشون دعا کنم، در سه جمله و سه تا درخواست خیلی سخت بود، نمی دونستم چی بگم که شامل همه بشه و کسی جا نمونه. خلاصه کار سختی بود. از اینکه اشکم در نمی اومد عذاب وجدان داشتم و احساس سنگدلی می کردم. از طرفی هم دوست نداشتم اشکم دربیاد چون اون وقت نمی تونستم کعبه را واضح ببینم. صحنه ی خیلی زیبایی بود. کاش که این تجربه ی شیرین نصیب همه ی آرزومندان بشود.   

آمین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 16:48  توسط  نرگس   | 

دو چیز در دنیا ثابت است:

۱. ذات باری تعالی

۲. ضرورت تغییر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:47  توسط  نرگس   | 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان       باید از جان گذرد هر که شود مایلشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان      سنگی از گلشان بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:45  توسط  نرگس   | 

کاش از قلبم به قبرش راه داشت           کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

شهادت حضرت فاطمه ی زهرا را تسلیت عرض می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:35  توسط  نرگس   |